ساعت ۱۷:۳۰ – ۱۸دی ماه- حوالی مصدق
همه ما بعد از ۱۰ روز از شروع قیامها برای شرکت در اعتراضات آن شب شور شوق داشتیم. همان موقع خبر امد جوانان آزادیخواه در شهرک دره دریژ به دنبال حمایت فرد مورد احترام یارسان از اعتراضات به خیابان ها امدند. خبر های دره دریژ و بردن دوشکا توسط نیروی زمینی سپاه برای مردم ان محله باعث فوران خشم در همه ما میشد و ما را مصممتر میکرد. شهر در التهاب بود در میان نیروی سرکوب علاوه بر یگان ویژه و نیروی انتظامی نیروی زمینی سپاه و نیرو های عراقی حشدالشعبی عراق با لباس های خاکی رنگ دیده میشدند به معنای واقعی لشکر کشی کرده بودند. به سمت نوبهار برگشتم حوالی ساعت ۸ شب جمعیت عظیمی در حد فاصل سیمتری و چاله چاله، با وجود بسته بودن مغازه حضور داشتند. پسری حدودا ۲۰ ساله جمعیت را به شعار دادن فرخواند و این آغاز کار بود کمی شعار دادیم و احساس خوبی داشتیم احساس رهایی و خشم و امید به اینکه این بار واقعا میشه و اینبار پیروزی میشویم.
چند دقیقه نگذشته بود که نیروهای سرکوبگر به سمت ما یورش آوردند و مردم با سنگ از خود دفاع کردند و آن جوان بیست و چند سالهای که مردم را دور هم جمع کرده بود از ناحیه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در دم جان سپرد. حس عجیبی داشتم، فردی که تا دقایقی پیش در حال شعار دادن و مبارزه بود اکنون غرق در خون جلوی چشمانم به زمین افتاده بود و من مات و مبهوت به آن صحنه نگاه میکردم وبا خودم میگفتم یعنی واقعا زندگی آن جوان تمام شد؟ و اینجور راحت به قتل رسید؟
با خود گفتم نه! قسم به خونش انتقامش رو از قاتلان میگیریم….
در همان فکر بودم که ناگهان یکی از افرادی که با من در جمعیت بود مرا به سوی خود کشید.
من انقدر در فکر آن جوان بودم که متوجه گلوله جنگی که به سمتم شلیک شده بود نشدم گوش چپم سوت دردناکی میکشید یه لحظه فکر کردم مردهام، اما مشخص شد که گلوله مماس برگوشم رد شده است.
بعد آن جمعیتی که یکجا بودن(حدودا ۷۰۰ الی ۱۰۰۰ نفر در محله نوبهار) در اثر حمله ماموارن متفرق شده و در گروه های 30 تا 50 نفره هرکدام به سمتی رفتند.
من در میان دسته ای به سمت خیابان برق میرفتیم، جایی که من با یکی از هولاک ترین لحظات زندگیم روبرو شدم …
از کوچهها به سمت برق رفتیم که از مقابل دفتر نماینده مجلس عبدالرضا مصری عبور میکرد، دستمان خالی بود اما روی زمین پر سنگ بود و با همان سنگها از خجالت آن دفتر در آمدیم.
از کوچهای به کوچه دیگر میرفتیم و مردم توی خانه ها را به مبارزه دعوت میکردیم و من برای اولین بار در اعتراضات میدیدم که مردم به دعوت ما گوش میکنند و به خیابان می آیند، همبستگی عجیبی شکل گرفته بود، پیرو جوان و همه اعضای خانواده در خیابان بودند. من اصلا باور نمیکردم، برخی افراد دست زن و بچه خود را گرفته و به خیابان ها آمده بودند در یکی از کوچه های برق بودیم، از مردم همان محل، آنهایی که توانسته بودند به ما ملحق شوند و آنهایی که نتوانسته بودند، از خانه ها شعار میدادند.
به نزدیکی میدان برق(گلایول) رسیدیم، نیروهای سرکوبگر را جلوی خود دیدیم و مطمئن بودیم پشت سر ما در میدان ۱۷ شهریور هم نیرو دارند… راهی جز مبارزه نداشتیم… در حالی که سنگ در دست داشتیم، روی صورتها عرق و خون قاطی شده بود فردی با دل جرات به مقابل مزدوران رفت و پرچم شیر و خورشید را بر افراشت و مزدوران شروع به تیر انداز کردند مردم سنگر گرفتند و با سنگ جواب گلوله ها را میدادیم. مامورین ترکیبی از نیروی انتظامی و سپاه و بسیج و حشدالشعبی مقابلمان بودند. مزدوران عراقی بدون هیچ رحمی شلیک میکردند….
فردی حدودا 30 ساله در کنار من از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت…. و این یکی از هولناک ترین لحظات زندگیم بود که خون ومغز فردی را کف خیابان به صورت متلاشی شده میدیدم… دلم میسوخت
آن شب با تمام توان و با دست خالی مقاومت کردیم اما به چشم خود پرپر شدن جوانان و زنان را میدیدیم….
آن شب در آن محل کسی ازما مسلح نبود شاید اگر در هرگروه 50 نفره فقط 5 نفر مسلح بودند، وحوش را می ترسیدند و ما کشته شدن عزیزان چند خانواده را نمیدیدیم همان لحظه بود که من فهمدیم با دست خالی ما قادر به مقابله با نیروهای تا دندان مسلح نیستیم و برای دفعه بعد باید دست پر و با برنامه به خیابان ها بر گردیم….

