همزمان با فرارسیدن شانزدهمین سالگرد شهادت فرزاد کمانگر، فایل صوتی دکلمه حماسی او که در زمان حبس در زندان اوین ضبط شده بود، بار دیگر منتشر شد. این فایل صوتی که در شرایط سخت زندان به ثبت رسیده، حاوی پیامهای عمیق انسانی و آموزشی این معلم شهید است.
دکلمهی فرزاد کمانگر از بندِ اعدامیانِ اوین
خب… قوی باش رفیق!
یکی بود یکی نبود. ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی میکرد. ماهی از ۱۰ هزار تخمی که گذاشته بود، تنها این بچه برایش مانده بود؛ بنابراین ماهی سیاه، یکییکدانهی مادرش بود. یک روز ماهی کوچولو گفت: «مادر، من میخواهم از اینجا بروم.» مادرش گفت: «کجا؟» «میخواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.»
رسول عزیز، محمد جان، سلام! نه نشد… هموطن، همکاران سلام. باز هم نشد… همبندی، همدرد سلام.
شما را بهخوبی میشناسم؛ معلم، آموزگار، همسایهی ستارههای خاوران، همکلاسی دهها یار دبستانی که دفتر انشاهایشان پیوستِ پروندههایشان شد و معلمِ دانشآموزانی که مدرک جرمشان، اندیشههای انسانیشان بود. شما را بهخوبی میشناسم؛ همکاران صمد و خانعلی هستید. مرا هم که بهیاد دارید؟
منم، بندیِ بند اوین. منم، دانشآموز آرامِ پشت میز و نیمکتهای شکستهی روستاهای دورافتادهی کوردستان که عاشق دیدن دریاست. منم، بهمانند خودتان راوی قصههای صمد، اما در دلِ کوه شاهو. منم، عاشقِ نقشِ ماهی سیاه کوچولو شدن. منم، همان رفیقِ اعدامیتان…
حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری میگذشت. از راست و چپ، رودخانههای کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند. ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت میبرد. ماهی کوچولو خواست ته آب برود؛ میتوانست هر قدر دلش خواست شنا کند و کلهاش به جایی نخورد. ناگهان یک دسته ماهی را دید؛ ۱۰ هزارتایی میشدند که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت: «به دریا خوش آمدی رفیق.» [نقطه]
رسول عزیز، میدانم تشنهای. اما مگر میتوان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و سکوت کرد؟ مگر میتوان راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی میکند از ارس باشد یا کارون؟ سیروان باشد یا رود سرباز؟ چه فرقی میکند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن؟ وقتی راهنما آفتاب است؟ بگذار پاداشمان هم زندان باشد.
محمد عزیز… مگر میتوان در قحطسالِ عدل و داد، معلم بود و الفبای امید و برابری را تدریس نکرد؟ حتی اگر راه، ختم به اوین و مرگ شود. مگر میتوان در سرزمین صمد معلم باشی و همراه ارس جاودانه نگردی؟ راه پرفراز و نشیبتان روزی هموار خواهد شد. سختی و مرارتهای آن نشان افتخاری خواهد شد تا همه بدانند که معلم، معلم است؛ حتی اگر سدِ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام. که آموزگار، نام و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیدهاند، نه مرغان ماهیخوار.
ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا میکرد و با خود میگفت: «حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسفآور هم نیست.» حالا دیگر مردن هم برای من… [چند نقطه میگذاری]
که ناگهان مرغ ماهیخوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصهاش را تمام کرد و به ۱۲ هزار بچه و نوهاش گفت: «حالا دیگر وقت خواب است.» ۱۱ هزار و ۹۹۹ ماهی کوچولو شببخیر گفتند و مادربزرگ هم خوابید. اما اینبار، ماهی کوچولوی سرخرنگی هر کاری کرد خوابش نبرد؛ فکر برِش داشته بود… [چند نقطه]
معلمِ اعدامیِ زندان اوین.
خب… این تمام میشود. پایینش هم مینویسی: «قوی باش رفیق» و به مادربزرگِ یاسین در روستای «ماراب» که ۸ سال پیش داستان «معلم مدرسه» (داخل گیومه)، ماموستا .. را با نوارکاستی برایم گذاشت و گفت: «میدانم سرنوشت تو هم مانند معلمِ این شعر و نوار، اعدام
است؛ اما قوی باش» و پک عمیقی به سیگارش زد و به کوهستان خیره شد.
